تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
" جواب فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
به تاريخ هفتمين طلوع از هفتمين هلال
من متولد شدم
به تاريخ اولين نگاه... که در حافظه ی خاموش من از همان نخستين لحظات رو به فراموشی رفت
من متولد شدم
به تاريخ اولين صدا...نوای مادرم.. که در هياهوی بيمارستان ميرفت که گم شود
من متولد شدم
به تاريخ پايان انتظار... که برايم مقدمه ای بر آغاز انتظاری گران تر بود
من متولد شدم
من متولد شدم
به تاريخ اولين درد
به تاريخ اولين عجز
به تاريخ اولين فرياد
به تاريخ اولين آغاز
آری
من متولد شدم
به تاريخ اولين عشق...که توان من برای ماندن
و ادامه دادن تمامی نخستين ها شد
پ.ن: سلام امروز روز تولدمه دوست داشتی تبریک بگو
من سکوتم حرف است
حرفهايم حرف است
خنده هايم حرف است
کاش مي دانستي
مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم
کاش ميدانستي کاش مي فهميدي
کاش و صد کاش نميترسيدي
که مبادا که دلت پيش دلم گير کند
کاش مي دانستي
چه غريبانه به دنبال دلم خواهي گشت
در زماني که براي دردت
سينه دلسوزي نيست
تازه خواهي فهميد
مثل من هرگز نيست.....
>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام ...!
من به زندگی رضایت دادم بخاطر یک انتظار ...
من به زندگی رضایت دادم بخاطر یک پنجره نیمه باز
من به زندگی رضایت دادم یه خاطر چند عشق زود گذر
من به زندگی رضایت دادم بخاطر شنیدن دوست دارم حتی به دورغ
چه میشه کرد من هم دوستش دارم از ته قلب .شاید ستاره من شود

همشون رو دوست دار م اونهایی که رفتن چون میدونم بدون من خوشبخت
میشن پس من راضی هستم . چه اونهایی که موندن چون باز من رو دوست دارن...
وشاید قلبشون ر و بشکنم تا با من نباشن تا مثل من نباشن. چون کجا رسم عاشقی
باشد عاشق برای رسیدن به معشوق باید از اون رد بشه کجا عاشقی باید عقب
وایستی تا راه برای عشقت باز باشه

مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت
به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو ، برو تا راحتتر
تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم
من که ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد
نوبت خاموشي من سهل وآسان ميرسد
من که ميدانم که تا سرگرم بزم ومستي ام
مرگ ويرانگر چه بي رحم وشتابان ميرسد
پس چرا عاشق نباشم
من که ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست
بين مرگ وآدمي قول وقراري نيست نيست
من که ميدانم اجل ناخوانده وبيدادگر
سرزده مي آيدو راه فراري نيست نيست
پس چرا
پس چرا عاشق نباشم
تو اگر ميدانستي که چه زخمي دارد
که چه دردي دارد!
خنجر از دست عزيزان خوردن
هرگز از من نمي پرسيدي
که چرا؟!
تنهايي؟
عشق چیست :. به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد به انسان گفتم عشق چيست؟! اشك از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانگيست
>>>>>>>><<<<<<<<
من اگر اشک به دادم نرسد مي شکنم اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم بر لب کلبه ي محصور وجود، من در اين خلوت خاموش سکوت، اگر از ياد تو يادي نکنم، مي شکنم اگر از هجر تو آهي نکشم، تک و تنها، مي شکنم به خدا مي شکنم
درسکوت دادگاه سرنوشت
عشق برما حکم سنگینی نوشت
گفته شد دل داده ها از هم جدا
وای بر این حکم و این قانون زشت
>>>>>>>>>><<<<<<<<<<
بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان
عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست
ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست


مطمـئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد... چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هرروز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند. پروردگار هستی با این که می تواند در هر جایی از دنیا باشد ، قلــب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگوئی گوش می کند

آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دیشب داشتم تو گورستان عشق قدم میزدم خیلی تعجب کردم تا چشم کار می کرد قبر بود.پیش خودم گفتم یعنی این قدر قلب شکسته وجود داره؟؟همین طور که می رفتم متوجه یک دل شدم انگار تازه خاک شده بود.جلو رفتم و دیدم روی سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتی برگ ها را کنار زدم ...اون دل همون کسی بود که باعث شده بود دل من خیلی پیش ها بمیره
خداوندا دستانم خاليند و دلم غرق در آمال يا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان و يا دلم را از آرزوهای دست نيافتنی خالی کن
مي دونی اگه صخره و سنگ در مسير رود خانه زندگی نباشن صدای آب اصلا قشنگ نيست
اگر از پايان گرفتن غمهایت نا اميد شدی به خاطر بياور زيبا ترين صبحی که تا بحال تجربه کردی مديونه صبرت در برابر شبی هستی که هيچ دليلی برای تمام شدن نمی ديد
اگه يه روز تنها شدی اگه ديدی بغض کردی و دليله گريه کردن پيدا نمي کنی بدون که دل خدا برات تنگ شده و می خواد که صداش کنی
لالالالا بخواب دنيا خسيسه
واسه کمتر کسی خوب مي نويسه
يکی لبهاش هميشه غرق خنده ست
يکی پلکاش تو خوابم خيسه خيسه
پرسيد کدوم راه نزديکتره؟گفتم به کجا؟گفت به خلوتگاه دوست.گفتم مگر فاصله ای مي بينی بين دل و آنکس که دل منزل اوست.
انسان مانند رود خانه ای است هر چی عميقتر باشه آرامتراست
وقتی برگای پاییزی را زیر پات له می کنی یادت باشه که یه روزی همینا بهت نفس هدیه میدن
همیشه روی هر پله که هستی بدون خدا یه پله ازت بالاتره...نه به خاطرخدا بودنش برای اینکه دستتو بگیره
من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم ...
